جمعه خیلی خوب با دومین سرما
امروز صبح احسان گفت بیا بریم تهران نمایشگاه سفال کلپورگان که از قبل توضیح داده بودم که چه سفالی هست
خواهر شوهری تموم نمایشگاه رو اداره میکنه و قرار شد که بریم تهران نمایشگاه
در حال اماده شدن بودیم که دیدم برف شدید میاد خلاصه مادر شوهری خودش رفت. و ما موندیم خونه و با پوریا و خاله نگین و امید و نامزدش رفتیم برف بازی . رادوین رو ساعت 12 گذاشتم پیش مامانم و رادوین دنبال بابا حسن بابای خودم میگشت که بهش گفتیم الان میاد رفته کوه
خوشحال شد و با ما خداحافظی کرد و ما راهی باراجین و جاده زرشک شدیم

جاده شلوغ بود و زمین پر از برف و دیگه نتونستیم تو ارتفاع بریم و و دایی جون و زندایی جون رو دیدیم .

ارش هم این پسر شیطون و بلا خواهر زاده زن داداشم بهار جون هست . این دیگه اخرین جمعه ایی هست که تنها و دونفره هستن و چهارشنبه اراد گل پسری دنیا میاد و من میشم بهترین عمه دنیا 

و زن داداشم چون سرد بود زودی رفتن ولی ما موندیم با کلی انرژی زیاد 
کلی گلوله تو سر هم میزدیم 

که یه دفعه مامانم تماس گرفت گفت که بابام تو کوه گم شده و الان 4 ساعت سرگردان هست و تازه رسیده به یه ده متروکه و زنگ زده هلال احمر تا برن اونجاو در مسجد باز بوده و رفته اونجا ولی اسم ده رو بابام میدونست ولی ماشینهای امداد راه رو اشتباهی رفتن . و نتونستن بیان ده میزوج. یه دفعه یه اقایی تو ده پیدا میشه و بابام رو با ماشین جیپش میاره سر جاده و نون و پنیر محلی به بابام میده تا ضعف نکنه . از اون طرف هم داداشم با تویتا رفته بود دنبالش تا تو برف گیر نکن خلاصه خدا بهش رحم کرد و گرنه گرگ و شغال الان تو برف زیادن . بابام میگفت داشتم با مرگ میجنگیدم . ما چند دفعه بهش گفتیم که تنها نره کوه ولی گوش نمیده که 

ساعت 4 رفتیم ناهار رزجرد جاده الموت که دیگه پلیس راه رو بسته بود و نمیشد رفت بالاتر .و رفتیم سفره خونه رسپینا احسان دیزی خورد و بقبه جوجه زدیم
تا 6 هم اونجا بودیم و هردفعه که تماس میگرفتم خونه ببینم رادوین در چه حالی هست مامانم میگفت خیلی خوبه داره بازی میکنه و از 2 تا 6 خوابیده بود وقتی که رفتم دنبالش فقط طلب شیر میکرد



جمعه خیلی خوب با دومین سرما
