رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

جمعه خیلی خوب با دومین سرما

1392/9/22 21:22
نویسنده : رومینا
443 بازدید
اشتراک گذاری

 امروز  صبح  احسان گفت بیا بریم تهران نمایشگاه سفال کلپورگان که از قبل توضیح داده بودم که چه سفالی هست قلبخواهر شوهری  تموم نمایشگاه رو اداره میکنه  و قرار شد که بریم تهران  نمایشگاه زباندر حال اماده شدن بودیم که دیدم برف شدید میاد  خلاصه مادر شوهری خودش رفت. و ما موندیم خونه و با پوریا و خاله نگین و امید و نامزدش رفتیم برف بازی . رادوین رو ساعت 12 گذاشتم پیش مامانم    و رادوین دنبال بابا حسن بابای خودم  میگشت  که بهش گفتیم الان میاد رفته کوه خنثی  خوشحال شد و با ما خداحافظی کرد و ما راهی  باراجین و جاده زرشک شدیم  

 

 جاده شلوغ بود  و زمین پر از برف   و دیگه نتونستیم تو ارتفاع بریم و   و دایی جون و زندایی جون رو دیدیم .

 

ارش هم این پسر شیطون و بلا  خواهر زاده زن داداشم بهار جون هست . این دیگه اخرین جمعه ایی هست که تنها و دونفره هستن و چهارشنبه  اراد گل پسری دنیا میاد و من میشم بهترین عمه دنیا از خود راضینیشخند

 

و زن داداشم چون سرد بود زودی رفتن ولی ما موندیم با کلی انرژی زیاد ابله

کلی گلوله تو سر  هم میزدیم خنده

 

که یه دفعه مامانم تماس گرفت گفت که بابام تو کوه گم شده و الان 4 ساعت سرگردان هست و تازه رسیده به یه ده متروکه و زنگ زده هلال احمر تا برن  اونجاو در مسجد باز بوده و  رفته اونجا    ولی اسم ده رو بابام میدونست  ولی ماشینهای امداد راه رو اشتباهی رفتن . و نتونستن بیان  ده میزوج.  یه دفعه یه اقایی تو ده پیدا میشه و بابام رو با ماشین جیپش میاره   سر جاده و نون و پنیر محلی به بابام میده  تا ضعف نکنه . از اون طرف هم داداشم   با تویتا رفته بود دنبالش تا تو برف  گیر نکن  خلاصه خدا بهش رحم کرد و گرنه گرگ و شغال الان تو برف زیادن . بابام میگفت داشتم با مرگ میجنگیدم . ما چند دفعه بهش گفتیم که تنها نره کوه ولی گوش نمیده که نگران

 

 

ساعت 4 رفتیم ناهار رزجرد  جاده الموت که  دیگه پلیس راه رو بسته بود و نمیشد رفت بالاتر .و رفتیم سفره خونه  رسپینا   احسان دیزی خورد و بقبه جوجه زدیم چشمک  تا 6 هم اونجا بودیم  و هردفعه که تماس میگرفتم خونه ببینم رادوین در چه حالی هست مامانم میگفت  خیلی خوبه داره بازی میکنه و از 2 تا 6 خوابیده بود  وقتی که رفتم دنبالش فقط طلب شیر میکرد 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

مائده
22 آذر 92 20:54
مامان الیار
23 آذر 92 23:31
خوش به حالتون کلی خوش گذروندین هاخدارو شکر برای بابایی اتفاقی نیفتادهمیبوسم گلپسری رو
رومینا
پاسخ
ممنون عزیزم خدا بهش رحم کرد
مامان کیان کوچولو
24 آذر 92 0:55
عکسای برفی تون خیلی خوشگله رومینا جووون ... خوبه که عادتش دادی ... و خیال خودتم راحته ... من اصن نمیتونم ... زمان زیادی کیان و بذارم .. دل ِ خودم شور میزنه .. اما معلومه که حسابی خوش گذروندینااااا .. ایول
رومینا
پاسخ
ممنون عزیزم به نظر من گاهی اوقات لازمه که ادم با همسری تنها باشه من از روز اول فقط پیش مادر بزرگها گذاشتم بمونم جای دیگه به هیچ عنوان نمیزارم . یک سره زنگ میزنم اگه ببینم داره بی تابی میکنه سریع میرم ولی گاهی اوقات مثل اون روز مامانم میگفت رومینا فقط داره بازی میکنه بعد به نظر من خود بچه هم راحت تره خوابش و غذاش به موقع میخوره . وابستگی زیاد خوب نیست
عاطفه مامان ستیا
24 آذر 92 1:15
عجب عکسایییییییییی و ایضا عجب برفیییییییییییراجع به بابا هم خیلیییییییییییییی وحشتناک بود خدا رحم کرد واقعااااااااااااااا
رومینا
پاسخ
جاتون خالی خیلی خوب بود .اول جاده بارون زیاد بود ولی وقتی رفتیم تو ارتفاع برف شدید بود
مامان ساتیار
24 آذر 92 20:48
منم قبلا عاشق برف بودم ولی حالا با تابستون و هوای گرم بیشتر حال میکنم.. ماجرای پدرتون خیلی ترسناک بود، واقعا خدا رحم کرده، خدا رو شکر که به خیر گذشته ایشاالله آرادجون به سلامتی و خوشی و به موقع به دنیا بیاد عمه ی مهربون..
رومینا
پاسخ
هر کدوم از فصل قشنگی خودش رو داره من خودم وقتی تابستونه از گرما بدم میاد میگم وایییییییییی پس کی زمستون میشه زمستون خوبه هااااااااا . بعد زمستون که میشه از سرما وقتی می لرزم میگه وایییییییییییی تابستون خوبه هااااااااااا . کلا سردرگم هستم ممنون عزیزم اراد جون چهارشنبه دنیا میاد عکسش رو میزارم این انتظار روزهای اخر خیلی سخته
sweetdays
24 آذر 92 23:38
ماشا... به این همه انرژی! ما که خونه گیر شدیم رفت! البته ما ترکا همیشه پایبند خونه هستیم بیشتر! عکس اولی محشره بزرگش کن رو شاسی بزن دیوار اتاق! به صدتا عکس آتلیه می ارزه...راستی من قبلا هم چندتا کامنت گذاشتم انگاری نیومده واست! دوستتتون دارمممم
رومینا
پاسخ
ممنون از لطفت عزیزم . اره این عکس خیلی قشنگ شده شاید نیومده چون من همه کاتها رو تایید کردم و یه دفعه رفتم تو خصوصی دیدم شما رمز گذاشتی رو دیدم . لارای نازم رو ببوس
شکوفه
25 آذر 92 13:05
سلام عزیزم.خوبی؟جوجو چطوره؟ پس به سلامتی قراره عمه بشی.به به مبارکه. برادرزاده خیییلی عزیزه.من 5 تا دارم. خدا رو شکر که برای بابات اتفاقی نیفتاد. راستی رومینا جون من میخوام یه سری اطلاعات درباره ی برخوردم با مانی جمع کنم.اینکه برای حسادت نکردنش چیکار میتونم بکنم. خیلی احساس بدی دارم.شاید باورت نشه ولی دیشب با گریه خوابیدم. همش حس میکنم داره بهش ظلم میشه.آخه بچم سنی نداره که بخواد درک کنه. واقعیتم اینه که مثل قبل نمیتونم بهش برسم. حتی خودم حس میکنم دلم براش تنگ شده. برای اینکه باهاش بازی کنم.تو بغل من بخوابه و خیلی چیزای دیگه. اونم که دیگه بدتر.میفهمم کاملا. مخصوصا اینکه اگه امیر پانی رو بغل میکنه سریع متوجه میشیم که یه جوری نگاه میکنه.به صورت ناخودآگاه این کارو میکنه.نه اینکه عمدی تو رفتارش باشه.چون تعریف دقیقی از حسادت تو ذهنش نداره.اصلا نمیدونه یعنی چی.شبا هم که پانی محاله زودتر از ساعت 2 بخوابه.مانی هم تقریبا تا اون موقع بیداره.ولی همیشه قبل از پانی خوابش میبره به خاطر همین من نمیتونم خودم بخوابونمش. خلاصه خیلی از این اوضاع ناراحتم.اگه کتاب یا سایت خاصی یا هر چیزی که بهم کمکی بکنه رو میتونی بهم معرفی کنی ممنون میشم عزیزم.امکان اینکه به این کلاسایی که قراره تو بری رو هم ندارم. چون امیر کارمنده.تا عصر خونه نمیاد.بعدم نمیتونه پانته آ رو نگهداره. ببخشید سرتو درد اوردم. رادوینو ببوس راستی اگه نتونستی کامنت بذاری همین آدرسو تو نینی وبلاگ دارم. البته توش پست نمیذارم.میتونی اونجا برام کامنت بذاری. بازم ممنون دوست خوبم
رومینا
پاسخ
سلام شکوه جون خوبی ؟ تو شرایط خیلی سختی هستی به نظر من این مسئله خیلی مهم هست الان هم تو سن حساسی هست . من خیلی کتابهای مختلف گرفتم ولی باور کن هیچ کدوم از اینها به دردم نخورد . کلاسهای مختلفی هم رفتم باز برگشتم به صحبتهای دکتر هلاکویی من فقط فقط حرفهای دکتر رو قبول دارم به همه دوستام هم میگم . تو این کلاسها همشون حرفهای دکتر هلاکویی رو میزنن. من تموم سی دی ش رو گرفتم و گوش دادم باور کن هر حرفی که زده من نمیتونم بگم که همش رو اجرا کردم ولی تا جایی که تونستم انجام دادم و جواب گرفتم . برای مثال بر خلاف خیلی ها که میگن نوزاد رو اصلا بغل نکنید بغلی میشه و مادرش رو اذیت میکنه . دکتر میگه که حتما بچه رو باید بغل کنید تا از محبت سیراب بشه کودکی که بغل نکرده باشن بغلی میشه چون هر لحظه میترسه از اغوش پدر مادر جدا بشه و دوست نداره زمین بزاریش . من رادوین رو که نوزاد بود همه میگفتن بغل نکن ولی گوش ندادم و همش تو بغلم بود حتی وقتی کار داشتم تو اغوشی میزاشتمش و لباس تنش نمیکردم و با خودم پوست به پوست میکردم باور کن اینقدر اروم بود و الان اصلا دوست نداره تو بغل باشه بر خلاف بچه هایی رو دیدم که تا 3 سالگی فقط میخوان تو بغل باشن حالا منظورم به این هست که واقعا به گفته هاش ایمان دارم . http://psychology.niniweblog.com برو تو این سایت تو لینک دوستان من هم هست همه قسمتهاش رو خوندم خیلی عالی هست تو قسمت موضوعاتش سمت راست کودک و خواهر وبرادر رو مطالعه کن به نظرم برات مفید باشه . اگه ایمیل داشته باشی چیزهای دیگه در موضوعات دیگه رو هم برات میل کنم نحوه صحبت کردن با کودک خیلی چیزهای خوبی گفته . اگر هم ایمیل نداری بگو تو خصوصی برات بزارم
شکوفه
25 آذر 92 20:58
سلام دوباره عزیزم. واقعا خیلی خوشحال شدم که تونستی برام کامنت بذاری. امیدوارم دیگه همچین مشکلی نباشه. رومینا جون واقعا و از ته دلم میگم که خیلی دوست دارم و فکر میکنم که از نزدیک میشناسمت. حالا خدا رو چه دیدی.شاید یه روزی همدیگرو از نزدیک ببینیم. عزیز دلمو ببوس (محکم)
رومینا
پاسخ
سلام دوست مهربونم ممنون از لطفت باور میکنی خودم خیلییییییییییییییییییی خوشحال شدم . منم واقعا باهات احساس نزدیک میکنم و راحت هستم من که تهران زیاد میام بیا همدیگر رو ببینیم شما هم بیایید قزوین .
شکوفه
26 آذر 92 20:20
عزیزم خیلللی ممنونم ازت.خیلی لطف کردی. به اون سایت هم رفتم.کلا سایت مفیدیه.خیلی خوشم اومد. رومینا جون ایمیل دارم.ولی ترجیحا اگه میشه تو خصوصی برام بذار. بازم ممنونم.منتظر بقیه ی مطالبت هستما! فکر کنم از این به بعد کارت دراومد.همش باید به سوالای من جواب بدی ولی واقعا بهت تبریک میگم.میتونم با اطمینان بگم یه مامان نمونه ای. چرا بیشتر از این مطالب یا اصلا رفتار خودت و همسرت با رادوبن تو وبت نمینویسی؟خیلی مفیده.به نظرم خیلیا دوست دارن همچین چیزایی رو یاد بگیرن.
رومینا
پاسخ
خواهش میکنم دوست عزیزم باشه برات تو خصوصی میزارم یا تو وبم میزارم . باشه مینویسم البته گاهی اوقات از کارهای خودم مینویسم مثلا خیلی وقتها گفتم که اگه رادوین چیزی رو بشکنه به هیچ عنوان من دعواش نمیکنم تازه میبرم جلو میگم رادوین ببین این تکه شیشه بزرگتر از اون یکی هست ولی الان که بزرگتر شده بهش میگم که شما نباید لیوان رو میکوبیدی زمین ولی اصلا دعواش نمیکنم این رو دکتر بهم گفت که باید اینجوری رفتار کنم . خواهش میکنم شما باز تجربه تون بیشتره